باله خداحافظی ( از مجموعه ی ۵ شنبه های ارسی ) - نبش
X
تبلیغات
رایتل
1387,07,28
باله خداحافظی ( از مجموعه ی ۵ شنبه های ارسی )

   

 

این متن رو که آرزو داشتم به جای نوشتن، توانایی ساختن انیمیشن اون رو داشتم حتماْ با آهنگی که گذاشتم بخونید چون با همین آهنگ در یک حالت خاص متولد شد. کاملاْ ناخودآگاه و هیچ کس حتی آرمان که شاهد لحظه ی تولدش بود شاید شگفتی و بهت و پیچش درد آلودم رو از اون لحظه و دیدن اون تصاویر نتونه درک کنه، جالبتر اینکه وقتی به نوعی پیوند عکس آلبوم این آهنگ از گروه تازه کشف کرده ام به نام Kwoon و همینطور نام یکی از آهنگ هاش رو با اجزای تصویر ذهنیم دیدم مات و مبهوت موندم ... 

 

.... دو نفر رو می بینم، یک دختر و پسر ... دست در دست هم آزادانه در ساحل یک دریا می دوند ... می خندند ، می پرند و شادند ... نگاه من (دوربین یا زاویه دید بیننده) از بالاست و دریای آرام و موجهاش هم توی تصویره... خسته میشن و کنار یک درخت می نشینند ... یک درخت تنها در یک ساحل خلوت و آروم...دست هاشون رو می بینم که انگار با دستبند یا زنجیری به هم بسته شده، زیر سایه ی درخت که کم کم بلند میشه عشق بازی می کنند... عریان میشن و با ریتم آروم این آهنگ جدا از هر مفهوم و تصویر و تصور دیگه ای با هم یکی میشن... در رنگ بندی و ترکیب بندی تصویر آرامش و یگانه گی و ناب بودن لحظه و لذت رو می تونی با تمام وجود درک کنی ... نگاهم با حرکت دوربین پایین تر میاد و به چهره ها نزدیک میشه (باز تأکید می کنم که تصاویر کارتونی و انیمیشنی هستند و قابلیت های سوررئال و انتزاعی زیادی دارند!) و صداهایی به تصویر اضافه میشن و همزمان با اون، نگاه پسر کمی به اطراف حرکت می کنه... در حین هم آغوشی از گوشه ی چشم با کنجکاوی آمیخته به نگرانی به دور دست و افق نگاه می کنه... خوب که نگاه می کنی احساس می کنی که انگار قانون بقایی در کاره ! هر چه پسر حضور ذهنش رو از دست میده و از لحظه ی ناب خارج تر میشه دختر مشتاق تر و پر خواهش تر میشه... و با تغییر ریتمی که نوید اتفاقی رو میده و بار انگار تراژیک تصویر رو بالاتر میبره دیالوگی با کمی فاصله بین شون شروع میشه... پسر پنهان از دید دخترک داره با دستبند ور میره تا پاره ش کنه و در همون حین به دور دست ها اشاره می کنه و با ذوق و هیجان خاصی از چیزی صحبت می کنه و دخترک سکوت می کنه و هر لحظه به نگرانی چشمانش که سعی در پنهان کردن شون داره اضافه میشه... تصویر کم کم از ساده گی و یگانه گی و خلوص خارج میشه و دوربین بالاتر میاد و حرکت اغواگر امواج و ماهیها و پرواز پرنده ها به صورت آشکارتری به متن تصویر اضافه میشن ... پسر پا میشه و چند قدم به سمت دریا از دخترک دور میشه ... دست دختر، رو به پسر با نگرانی و لرزش چشمانش کشیده می مونه و اونقدر محو رفتن پسر میشه که متوجه نمیشه کی و چطور دستبندشون پاره شده! پسر هم تا لب آب نگاهش به سمت دختره و دست تکون میده و با حرکت هاش می فهمونه که انگار قول میده برگرده و به محض اینکه پاش به آب می رسه روی دریا شروع می کنه به دویدن، پریدن و رقصیدن... زیر چشمان منتظر، نگران و مراقب و معصومانه ی دخترک با موج ها عشق بازی می کنه و می رقصه... با ماهی ها می خنده پای پرنده ها رو می گیره و به آسمون میره و دوباره به سطح دریا بر می گرده و بلند بلند می خنده... دخترک در همین حین با وجود پدیدار شدن نشانه هایی از اطراف که سعی در جلب توجهش دارند نگاهش از حرکت های پسر دور و جدا نمیشه و جاهایی حتی نگرانیش از افتادن اتفاقی برای پسر رو در حرکت دست و تنش می بینم و لبخنده های کمرنگ رضایت از رفع خطر !! و باز ... کم کم پسر از تصویر محو میشه و دخترک همونطور عریان کنار درخت نشسته و زانوهاش رو توی بغلش جمع کرده و سرش رو روی زانوهاش گذاشته و با چشمانی لرزان، منتظر به دریا خیره مونده... نه به خورشید نگاه می کنه نه به درخت و نه به ساحل و نه به پرنده ها!! تنها به افق خیره مونده و سعی می کنه خوابش نبره! در تصویر روی گوشه ای از تن عریان دخترک دستبند پاره شده رو هنوز می بینم... نگاهم دوباره میاد بالا و در اوج بی زمانی،بی مکانی زمان سرعت می گیره و حرکت روز و شب،ابرها و بارون رو بر متن تصویر، بر تن هنوز عریان و منتظر دختر، بر مجموعه ی دخترک-درخت-ساحل و دریا می بینم... با صدایی از پس زمینه ی تصویر چهره ی دریا رو تیره و تار و بیرحم می بینم. با صدایی وحشی ... انگار پیامی بوده از دل دریا (دنیا) انگار داره قاعده ای رو فریاد می زنه! نگاهم مقابل تن بی حرکت دخترک قرار می گیره... هنوز چشمانش رو نیمه باز می بینم. تکون نخورده و همونطور نگاهش به افق خیره مونده... رنگ بندی تصویر به تیره گی میره و ...

 با کم کم بسته شدن چشمان دخترک، تنش تغییر رنگ و ماهیت میده و تبدیل به تنه ی درخت خشکی میشه که همونطور خشک و بی برگ همپای درخت کنارش می ایسته... تصویر با اندکی فاصله وای میسته و دو درخت خشک رو نشون میده که در ساحل دریای عبوسی انگار هنوز به انتظاری طولانی ایستاده اند! تصویر تار و محو میشه. با کمی مکث در سکانس پایانی تصویر روی پای درخت نمای بسته ای گرفته که با ریتمی هماهنگ موجها به تنش می خورند و بر می گردند... ناگهان در ساحل خالی، نزدیک به درخت، حلقه ی پاره شده ی دستبندی رو موج هر بار هل میده و نزدیک درخت می کنه ... با چند موج دستبند در کنار حلقه و زنجیر پاره شده ای -که با نزدیک تر شدن تصویر می بینیش که در تنه ی درخت به جای مونده- قرار می گیره ... درخت حرکتی می کنه و با اوج گرفتن موسیقی تنه ی درخت انگار که جان تازه ای گرفته باشه شروع به جوونه زدن می کنه و قد می کشه و نگاه من از بالای سر درخت سبز شده می چرخه و بالا میره و همینطور اجزای دیگر تصویر اضافه میشن و اونقدر دور میشه تا کل تصویر از شکل کره ی زمین به قالب یک حلقه در میاد... 

 

 Kwoon - 05 Eternal Jellyfish Ballet.mp3  

*********************   
توضیحات تکمیلی :   

حالا که خودم می خونم می بینم احتمالاً به خاطر خروج از اون حس و شرایط، چندبار خوندن و مرور کردن این تصویر و همینطور خیلی شخصی بودن بعضی نشانه ها و لحظه ها که قابل درک و لمس برای خیلی ها نیست و نیز نبود امکان و توانایی به تصویر کشیدن و نشان دادن نشانه ها و حالت ها و کدهای تصویری با اون چیزی که فکر می کردم خیلی فاصله داره... افسوس! لذت بزرگ و کم نظیری بود!

اولین مشکلم در به متن در آوردن این تصویر ناب و بی مداخله ی ذهنی انتخاب کلمات درست بود، کلمات ناب... کلماتی که کلیشه گریز باشند ولی متأسفانه این تجربه ی شخصی و مشاهده شده ی منه که مفاهیم و مقاصد و اهداف ما که به نماینده گی لغات و کلمات قراردادی و زیسته شده ی ! ما بیان و ارائه میشن در دام، ظرف و شکل و حجم ناشی از نحوه ی زیسته شدن اون لغات نماینده برای طرف مقابلم گرفتار میشن و نقش ناگزیر ایفا می کنند. واضحتر اینکه حس و برداشت من از لغات درخت،معصومانه گی،حلقه،عریان و هم آغوشی طوری هستند و بیانگر و زنده کننده ی تصاویر و تجربه هایی هستند که با همون منظور و حس از اونها استفاده می کنم و چه تلخ، می دانم که همین لغت می تواند حس و برداشت و اثر کاملاْ متفاوتی بر خواننده های متفاوتم بگذارد و چون متن، کوتاه و تصویر بسته و محدود است امکان دیگری برای انتقال بهتر فضای واقعی خلق شده ندارم. مثلاْ چقدر در انتخاب ترکیب پسر و دختر یا زن و مرد و حس و اثرشون مونده بودم و هنوز هم به نتیجه نرسیدم!! 

 

Album Lounge: Tales & Dreams

 

بعد از خروج از اون حال و چندین بار فکر کردن به این تصویر و البته چندبار دیگه قرار گرفتن در اون حالت ابعاد دیگه ای از تصویر برام ساخته و اضافه شد که بعضی هاشون رو متأسفانه فراموش کردم. مثلاْ بحث حول اینکه توضیح بدم و تفسیر کنم که زنجیری که از ابتدای امر در دستان این دو نفر بوده نماد چه می تونسته باشه و این نشانه از کجای ناخودآگاهم سر کشیده و به تصویر اضافه شده؟ اینکه دو نفر از اسارت تحمیلی ناخواسته ای فرار کرده اند که خودم به شخصه نظر به تجربه ی زیسته ام مایل بودم نشانه رو طوری ارائه می کردم که پسر با حضور دختر از قید و اسارت رهایی یافته و همچنین لحظه ی آخر که اون درخت با اوجی که آهنگ می گیره و طبعاً با نقش انکار ناشدنی موسیقی در خلق و نحوه ی چیدمان تصاویر و لحظه ها در کل زمین تکثیر میشه و تمام زمین رو در یک حرکت سریع درخت ها فرا می گیرند و بازگشت به ازل یا گره خوردن با سمبل گناه نخستین و هبوط و بازگشت؟ ... یا مثلاً بازی خودآگاهی که با حلقه و اتصال نهایی شون داشتم و حالت بازگشتی یا چرخشی اسارت دوباره و ... که دیدم تصویر از ناب و بکر بودنش خیلی خارج میشه و خیلی جاها دچار درد زیاد حرف زدن! همه چیز رو گفتن! دست بیننده و شنونده و خواننده رو در خلاقیت و برداشت آزاد بستن میشه ! .. تا همینجاشم هنوز احساس می کنم یه سری زوایدی هست که هر چقدر خواستم تصویر رو از از اونها پاک و مبرا نگه دارم نشد . نقش نا محسوس خوداگاه در شکل و مفهوم دادن به تجربه ی بکر ذهنیم ...

 

توضیح دیگه اینکه این تصویر به اعتقاد من بر ساخته از رسوبات ترکیبی دو فیلم Heaven و Fountain و دو آهنگی که لینکش رو در همین متن میزارم بوده و البته عامل اصلی که لحظه ای از 5 شنبه ی ارسی بود تحت تأثیر ماری جوآنا ! که باهاش در یک مدت مشخص تجربه ها و حس های بی سابقه ای رو درک و لمس کردم ...  

قابل اشاره می دونم که تصاویر و ایده هایی که در این حالت و در حین این تجربه ها به ذهن میان به طرز عجیبی بکر و ناب و خالص و شگفت آور هستند. همه ی تجربه هات در بالاترین سطح اتفاق می افتند! تا تجربه نکنید متوجه ی منظورم نمی شوید! البته هرگز و اصلاً پیشنهاد نمی کنم تجربه کنید! اینجا جای توضیح بیشترش نیست. فقط بدونید مثل خواب ناب و بکره ... ترس و هیجان و لذت رو در خواب تجربه کردین؟ دیدین چقدر ناب و اصیله؟ من فکر می کنم دلیلش اینه که قوه ی تحلیل گر و منطق در اون لحظه حضور نداره .. وقتی در خواب می ترسی هیچ استدلالی نمی کنی که این احتمال برای فرار کردن یا کاهش خطر یا خراب شدن لذتت وجود داره مگر اینکه یکی بیدارت کنه !! وقتی داری فرار می کنی باید فرار کنی در غیر اینصورت انگار می کشن تو رو و بعید می دونم هیچ تصور مرگی رو در بیداری بشه پیدا کرد که به اندازه ی خواب هولناک باشه و همینطور لذت سکس !    

 

I Lived on The Moon

 

در پایان دعوت تون می کنم یکی از انیمیشن های این گروه رو روی یکی از زیباترین آهنگ هاشون ببینید . گروه زیبا و با کلاس Kwoon  در مورد این کلیپ و آهنگ که واقعاً باید مثل ما - دفعه ی اولی که دیدیم - در حالت خاصی ببینیدش تا بفهمید چه نشانه ها و لذت و عمقی در این کار وجود داره ... احساس می کنم در حالت هوشیاری بخش بزرگی از هنر و معنا و نشانه ها درک و کشف نمیشه . اصلاً به قول نوید تاریخ هنر مدیون این حس و حالها و لحظاته که بلکه اگر نبود بخش بزرگی از اون وجود نداشت !!  

 

I lived on the Moon

I lived on the Moon; A 3d musical video clip by Yannick Puig Inspired by the sound track "I lived on the Moon",of the Kwoon's album "Tales and Dreams"
It's beautiful and amazing and the animation fits in perfectly. is a work of art.